Nox

+حرف زیادی ندارم تصویر گویاست . . . "فقط وی چت ف ی ل ت ر شده واقعا؟!:("

+دیشب_جاده 18:55

69271576465851263611.jpg

"مدیر مدرسه"

+نصفه نیمه رهایش کردم توی مطبِ دکتر مامان،فکر ادامه اش ول کنم نبود،آن هم منی که کتاب های جلال آل احمد را "عاشــــــقانه"میخوانم!امروز از کنار ایستگاه مطالعه که رد شدم خشکم زد،خودِ خودش بود،چند دقیقه مثل دیوانه ها فقط زل زده بودم بهش!حداقل شش ماهی بود که چوب خط کارت کتابخانه ام از کتاب های درسی پر میشد و حتی یک جای خالی برای کتاب های خواستنی دیگر نمی ماند،و این برای من میان همه ی مشغله ها و کارهای عقب مانده این روز هایم مثل یک بسته شکلات تلخِ ممنوعه!می ماند . . . برش داشتم از قضا حیدری پیدایش شد.

_سلام خانم حیدری جریان این کتابا چیه؟

_سلام عزیزم،اینا رو میتونید امانت ببرید یا بخرید.

_واقعا؟!؟!؟می خوامـــش :)

_خب امانت ببرش میخوای بخریش که چی؟

_کتاب جلال آل احمد رو یه بار بخونم؟!نمیشه که.

از همان لبخند های شیرینش زد،خوشحال بودم و هستم! 

این اتفاق ساده یک نگاه مهربانانه ی خدای خوبم بود،خوب می دانم،بهم هدیه داد،خستگیم حسابی در رفت :) هووووف :)


خمیازه موذی و کشدار!

ديوار مست و پنجره مست و اتاق مست!

اين چندمين شب است که خوابم نبرده است

+من اسم این خواب ها را می گذارم بی خوابی،این که هنوز موهای بلندت را روی بالش مرتب نکرده ای،کابوس خودش را میهمان می کند،این که یک شب صد سال توی خواب پیرتر می شوی،این که توی خواب نطقت باز می شود،سکوت هایت را حرف می زنی،بغض هایت را فریاد،زخم هایت را فحش می دهی،این که تا در خانه اش می دوی،از خواب می پری،تا یک التماس پیش می رود،در مه محو می شود،تا یک خنده می دوی،ولی . . .

من اسم تمام این بیداری را می گذارم خواب،وقتی تمام خواب هایم بیداری است . . .

ب ی د ا ر ی ا س ت . . .

کجاست؟

+من و داداش مرتضی توی وی چت:

_بعضیا قرار بود تا بعد کنکور وبلاگ ننویسنp:

_بعضیا خفه میشن ننویسنB)

_روحیتودرس کن چه وضعشه یکم شاد باش "یه دستوره " 

_خوندی مگه؟:)

_آره ، دنیای پیزوری ارزش غم و غصه نداره اینجا واسه غمگین بودن راه زیاده آدم باید دنبال شادی های گاه و بی گاه باشه.

_چون یه دستوره چشم،ولی داداش کو شادی گاه و بیگاه ؟

. . .

never mind!

من م ی ت ر س م !

+آن قدر وحشیانه خودش را کوبید به پنجره که با وحشت سرم را بلند کردم از روی کتاب و خیره شدم به آسمانِ عصبانی،بهت زده خیره شده بودم به رنگِ "غریبش" ،باد شدید تر شد،کاملا نشستم سر جایم،خیره شدم به آسمان،باد دیوانه وار زوزه میکشید و می کوبید به تنه ی ترس های خوابیده ام،قلبم تند تند می زد،آسمان تند تند می بارید،ترس های غریبی توی دلم به پا شد،یادم افتاد به کوچکی ام،غریبی ام،تنهایی ام،هنوز با دهان نیمه باز خیره شده بودم به پنجره که اشک هایم بی هوا صورتم را خیس کردند،عصبی شدم کتابم را کوبیدم توی دیوار،بعد کتاب های دیگر ،بلند بلند گریه کردم و بعد هندزفری هایم را پیدا کردم،دست هایم می لزرید،به زحمت گره هایش را باز کردم و ولووم را بردم روی صد:

                                                 دلم به گلم خوشه پشت پنجره
به خلت سرفه هام و خش تو حنجره 
به جفت گنده قلم پام به تلخیای کلمه هام 
چون گهگدار باس بدی بره تا باز شه بغض سر دلت . . .

بعد آرام آرام خشک شدن اشک هایم،لبخند تلخم و

تمام.

+همان بهتر که برود از دیده که:زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت!

کمی رو به لبخند . . . "به خاطر دوستان"

+دیروز که با دوستان  رفته بودیم دوباره سفر نیم روزی:)یادم افتاد به سال گذشته و تاکسی سوار شدن من و مهدیه و سمانه و . . .تقریبا آخرِ مسیر گوشی من پشت سر هم داشت زنگ می خورد،زهرا و باقی همسفر ها،من هم فکر می کردم زهرا دارد پیشواز گوش می کند،بعد پشت سر هم صدای زنگِ مسیج،که بردار بردار بردار،

_الو چی شده ؟

_فاطمه پیاده شین پیاده شین!شکلک های شباهنگShabahang

_وا چی شده خو؟

_اشتباه سوار شدین روانیا!

من خطاب به راننده:آقا دارین میرین شهید دیگه؟

راننده:شهید؟!؟!؟!؟شهید که سوار شدین شما!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

پسری که جلو نشسته بود درحالیکه منفجر شده بود از خنده:شهید سوار شدن برن شهید خخخخخخخخخشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

 منو مهدیه و سمانه در حال اب شدن از خجالت:کوفت.

+فقط محض کم کردنِ تلخیِ وب . . .

+هوا بس نا جوانمردانه سرد است،

چای هست،

تنهایی هم . . .

ولی بی شعور چای میل ندارد:|

تنها خوری هم که توی مرام ما نیس . . .

پس چای میشود سهم سینکِ ظرفشویی . . .


دلم گرفته،دلم عجــــــــــــــــیب گرفته :(

_چی شده آجی؟

_ . . .(سرم رو میگیرم بالا ینی که هیچی)

_بغض کردی باز؟

_نه.

_لرزش صدات هیچ،نم اشک چشات هیچ،سردردت لوت میده،توفقط وقتی بغض می کنی سردر می گیری.چی شده؟

_هیچی ... با دوستم بحثم شده.

_این که سر چی یا با کی به من مربوط نیس،ولی بغضت به من مربوطه،این که با اون معدت با این حالت عصبی غذا بخوری،قرص مسکن بخوری_اونم تویی که از دردم بمیری مسکن نمیخوری واسه معدت_این به من مربوطه،پاشو لباس بپوش بریم دور بزنیم.

_نه داداش،اعصابم خورده،طاقتم کم شده که مسکن میخورم،دلم گریه میخواد اما غرورم نمیخواد ...

_داری گریه می کنی؟پاشو دیوونه پاشو.

_نه داداش نه نه نه برو.

_فاطمه . . .

_برو راحتم بذاااااااااااااااااار.

دست یه سینه ایستاد و هی چپ چپ نگاهم کرد،با عصبانیت هلش دادم بیرونِ اتاق در اتاق را کوبیدم بهم،غرورم و بغضم شکستند،"باهم"

+وضع همینه فعلا،برای شما خواننده های عزیزِ همیشه هم . . . به دل نگیرید . . .

تهمت که شنیدی یکراست دایورت کن روی خطِ خدا!

زمستون هم می گذره،روسیاهیش واسه زغاله.

+حذف!یعنی که میدونی حق با تو نیست میترسی حرفای بیشتری بشنوی . . .هه . . .

چی فکر می کردیم چی شد :)

" این نیز بگذرد"

+امروز ایمان آوردم به تکرار گندِ تاریخ،مثل چهار سال پیش،توی همان کلاس،با همان دبیر،

همان حرف ها!

همان رفتار ها!

بچه بازی ها!

ولی خب یک تغییری هست من 4 سال بزرگ شدم،"بزرگ ها!"از بازی های بچگانه اتان پا پس کشیدم،به اندازه کافی حرف و رفتار و درد از چهار سال پیش دارم،اما چهار سال سکوت کردم،سکوت کردم وکینه ای به دل نگرفتم به قول خودت:"این نیز بگذرد"پا پس می کشم از این مثلث،آتش بدون یک ضلع اصلا روشن نمی شود . . . 

درود به تنهایی . . .درود . . .

+یک بنده خیلی شرمندم کردی . . . ممنونم توی همون ادامه جواب رو میذارم(ادامه پست درد)

"Neutral"

+بعضی از آدم ها باورت نمی کنند،تو خودت را جر می دهی،هر کاری می کنی،بعد"دست پیش می گیرند"!راستش را بخواهی طاقتم کم شده،اعصاب جنگیدن ندارم!من همینم،بی پس و پیش بی تغییرِ عمده،میتوانی بمان.نمی توانی ، حرف های آزار دهنده نزن،همه ام را زیر سوال نبر،آدم ها به قدر اعتقادات خودشانند نه تصورات تو،درست متر کن.


درد

+کسی منتظرت نبود،

آمدی،

مادر گریه کرد،

پدر غصه خورد،

و من،میزبانِ غریبت،بودنت را درد می کشم . . .

+مثل کارنامه های آزمون گزینه دو که برایم تحلیل می کردی برو ادامه تحلیل کن . . .لطفا . . . "یک بنده"

ادامه نوشته

تو غربت خونه، جز منِ دیوونه، کی غصه ی تو رو خورد ؟

+از تمام خستگی هایِ سر گیجه آور این روزها،تو کلید داری؟

سر زده می آی دختر . . .

وسط جمع،به وقت نگاه به دخترکی شبیه به تو چشم هایم  را انگولک می کنی . . .

بهت گفته بودم،غصه ات را به زور می خوابانم،بهت گفته بودم سر و صدا نکنی،گفته بودم بروی برای همیشه . . .

مگر نگفتم برو؟!مگر نگفتم جایت دیگر برای کسی خالی نیست؟

مگر نمیدانی کسی که دارد جای تو را بی رحمانه پر می کند "قرار است لیلا باشد؟"

دختر من به خاطر تو 5 ماه است الهه را ندیده ام،که مبادا چشمم به آن دایره ی ناموزونِ احمقانه ی غاصب بیفتد . . .

به خوابم که نمی آی،سر قبرت که نمی گذارند بیایم،تورا به معصومیتت این غصه ها را بیش از این انگولک نکن . . .

غصه هست برای خوردن،تو نگذار به اسم تو تمام شود ... لیلا ...

چه بیهوده تلاشی ... وقتی نام تمام مرده ها لیلاست ... 

تو را به مهربانیت . . .بیا به خوابم . . . بیا . . . 

+امشب بی رحمانه چشم هایت لانه کرده بود توی چشم های آن دخترک . . .

رحم داشته باش دختر ...

. . . مثل یک پوپک سرمازده در بارش برف . . .

+دیروز . . . 

92790367298663211542.jpg

+امروز،توی راهِ برگشت از آزمونِ سنجش،ورودیِ شهر . . . برف اومده بود . . .(ماشین سریع حرکت می کرد،مه هم بود پس عکس ها خیلی خوب نشدن طبیعتا!)

56201534286089603266.jpg

22220115415269432760.jpg

+توی کوچه ما هنوز برف روی زمین ننشسته ، ولی برف میاد . . . 

31086204572885574137.jpg

+ممنون خدا :)

eye

+برای اَد کردنِ نگین مخاطبان وی چتم را باز کردم،خشکم زد، ... نادری! چهار سال بود ازش خبری نداشتم، و او هم ...درخواست دوستی فرستادم و نوشتم:شاگرد همیشه اتون :) سریع اَد کرد،

_سلام خانم نادری

_عزیزم،شما؟

_4 سال پیش دانش آموزتون بودم،

_کدوم دبیرستان؟

_ ...

_اول 102؟

_دقیقا ... فاطمه ع ...

_خوبی فاطمه جان چیکار میکنی؟رفتی رشته ی ریاضی؟

_ممنونم،نه قسمت نبود،پیش تجربیم:)

_تو با اون روحیه حساست؟

_واقعا منو یادتونه؟

_مگه میشه چشمای خوشگلتو یادم بره!؟

_نظر لطفتونه ... هنوز دست خطتتونو دارم ...

_ ...

+هنوز توی بهتم ... :)))


شـــــــیـــــریـــــــــن :)

+پدر فکر میکنم چیزهای زیادی به تو بدهکارم،مثلا شاید هزاران حرف فرو خورده شبیه دوستت دارم،هزاران بار سر روی شانه ات گذاشتن_واین را شاید تو هم به من بدهی داشته باشی_شاید خیلی دلت می خواست دخترت انقدر منطقی نمی بود،که تنها دخترت،همانی که تمام عمر سرش داد هم نزدی،لوس بود،شوخ بود،انقدر به کتاب هایش نمی فروخت دیدنت  را،که دخترت کمی هم از خود راضی بود،انقدر احترام خرکی به همه نمی گذاشت،شاید اینقدر تلخ نمی خواهیم ... شاید تنهاچیزی که برایش تلاش کردم،که تو را خوشحال کند،همین غیرت مسخره ام روی تیم محبوبت، استقلال بود،به احترام تو لباس قرمز نمی خرم،خنده ندارد پدر،من حتی از خودکار قرمز هم به خاطر تو بیزار شدم،ولی تو همیشه دوستم داشتی،گفتی،نشان دادی،فقط نمیدانم چطور این دختر عصبی و ساکت و "بیخودی خاص!"را دوست داری ... پدر جان این روز ها به عقاید دخترت خز می گویند،میدانستی؟مهم نیست تو هم همیشه با عقیده های محکمت تنها بودی،ولی هم میدانم هم تو،ما"خدا"را هم داریم ...چه بد که نمیتوانی این نوشته را بخوانی،فقط ... دوستت دارم ... همیشه ...

دلتنگ که شدی پیش من بیا،کمی غصه هست باهم می خوریم . . .

+مسکوت نمی دانی طعم این رفاقتِ نو برایم چگونه است،نمی دانی ... شبیه تمامِ شکلات های دنیا!شـــــــیـــــریـــــــــن :)

و چه خوب یاوری ...

+کاش همان قدری که برای دیگران ارزش و احترام قائل میشدی برایت لااقل سکوتش را قائل می شدند،کاش چاک دهن بعضی آدم هادوختنی بود،کاش انقدر اشکم دم دست نبود،کاش انقدر بهم بر نمی خورد،کاش انقدر حق خودم و بقیه برایم اهمیت نداشت کاش آن لحظه حرفت فراموشم نمی شد که:خشم،انتقام اشتباه ديگران رو از خود گرفتنه.

+دلم شکسته مهربون . . .

+قرآن باز کردم: أَنَّ اللّهَ مَوْلاَکُمْ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ . . .


سلام

+صبح با زهرا که  دست دادم علامت روی دستش را دیدم،چشم خودش هم خورد بهش،گفت:"فاطمه راستی می خواستم یه چیزی ازت بپرسم"گفتم:"بپرس"گفت:"یادته کلاس اول ابتدایی روز اول مدرسه توی صف توی جلوی من بودی،مریم جلوی تو؟"گفتم:"خـــب؟"گفت:"چرا بامن دوست نشدی؟"گفتم:"خواستی و نشدم؟"گفت:"به مریم گفتم بهت بگه باهام دوست شی،مریم گفت این دوست منه،نمیشه"خندیدیم هر دو،غصه هم خوردیم،مریمِ آن روز ها کجا و مریمِ این روز ها کجا ...

+بهترین دوست تنهایی است،نه ازت دلگیر میشود،نه تنهایت می گذارد،همیشه حتی شلوغ ترین لحظه هایت هم هست، ... :)

+برمیگردیم به غارِ خویشتن،سلام تنهایی ...

+عجیب به رفقای وبلاگی وابسته شده ام ... مهربانند ...

عنوانش پای خودت ...

+اگر گاهی حرفم با عملم نمی خواند،نگذارید به پای دو رویی،بگذارید پای خرده اشتباه،فرشته نیستم خب،آدمم!

رنـــگـــــیـــن کـــــــمـــــان هم نیستم،به خدا !

حداقلش پای اشتباه هام می ایستم،جبران هم می کنم،فقط صبوری کن!صبوری ...


آخرین بار شاید :(

+دیروز شاید یک ساعتی بهش خیره شده بودم،با چادر و مقنعه و مانتو یک ساعت نشسته بودم و زل زده بودم بهش،بغض بدی چنگ انداخته بود به گلویم،یادم افتاده بود به تک تک خاطره هایمان،به روز های اول به روزهایی که با شوق و ذوق درباره ی کوروش کبیر ،عشق مشترکمان تحقیق می کردیم،به روزهایی که قهر نمی کردیم،به روز های تولدمان که برای هم طراحی می کردیم،به این که ناخواسته لباس ها و کفش هایی که می خریدیم جفت میشد،وناخواسته مثل هم لباس می پوشیدیم و به سفر مشهدمان ...وای از سفر مشهدمان ... وای از زیارت های دو نفره مان ... می آمدی می نشستی روی تخت من و تا نیمه شب باهم حرف می زدیم،چه خوب می فهمیدیم حرف همدیگر را و چه خوب بود که هیچوقت اختلاف عقیده نداشتیم ..نمی خواستم به بعدش فکر کنم ، به اولین قهرمان،توی اتوبوس،توی راه برگشت،بعد عمیق شدن فاصله و ... ولی فکر کردم و راستش را بخواهی گریه هم کردم،و معده ام هنوز هم درد می کند،یادت هست وقتی غذای تند خوردم و معده ام درد گرفت و تو چقدر نگران شدی؟؟ ... اه بیا بی خیال خاطرات شویم اصلا...کاش هیچوقت قهر نمی کردیم مهدیه،کاش این سال ها را از دست نمی دادیم،که امروز روز تولدت من از دهنم بپرد که چه بد که سال آخر است و تو اشک توی چشم هایت جمع شود و من هم بغضم را قورت بدهم و ... کاش امسال سال آخر نبود ... کاش تو آدرس اینجا را داشتی ... هعی ... کاش دوستش داشته باشی،تو عروسک های قرمز را دوست داشتی همیشه ... تولدت مبارک ...

64651990906733977621.jpg

... حسین ...

+حسین آرامِ آرام نشسته بود روی پاهایم ،توی گوشش حرف می زدم،حرف هایی که بوی گندِ یک بغض قدیمی داشتند،هیچ نمی گفت،کم کم خوابش برد،دست های کوچکش آرام سر خورد روی دستم،اشک هایم چکید روی صورتش،بیدار هم نشد،فقط خوبِ خوب گوش داد،آرام شدم،مثل خودش آرامِ آرام ...

+از حسین که میپرسم،تو عشق کی هستی؟

میگه:اَبَ (من رو اَبَ صدا میزنه)

میگم:عشق تو کیه؟!

میگه اَبَ :)

+

+/کلیک/

وبلاگی که برایش ساخته ام فقط لطفا آدرس اینجا آنجا لو نرود :) اینجا وب شخصی من هست :)


یک فاجعه ی ساده ...

+فاطمه این پست را به بهانه ی تو می گذارم ...

داشت جلوی آینه ابروهای دخترانه اش را مرتب می کرد،خندید و گفت:یعنی شما اگه تو خونتون تلویزیون باشه سینما نمیرین؟!خب مخاطب حرفش من نبودم بودم هم تفاوتی نمی کرد جز یک لبخند تلخ و یک ترسِ عمیق از هم جنس هایش چه داشتم برایش مگر؟! حکایت تلخی شده،البته یک حکایت تلخی عادی مثل چای که با یک حبه قند سر و ته اش را هم آورده ایم!ولی همان لحظه قسم خوردم برای خودم و خدای خودم که تا می توانم مجرد بودنم را کـــــــــــش بدهم ... حداقلش چند سالی کمتر غصه میخورم ... شعار هم ندهید خواهشا،اسلام که برای مردها تا چهار همسر مجاز کند از باقی انتظاری نیس :) 

+نمی گویم وضع دختر ها بهتر است ها! تفاوت چندانی نمی کند متاسفانه :( مزه ی خیانت رفته زیر دندان عقلمان!

x

+تونیکِ جیب دار بلندم را پوشیدم زیر مانتوی فرمم،گوشی را گذاشتم توی جیبش :)))) ده بار از 7 که بیدار شدم تا7:30 از جیبم بیرونش آورم و هی پشیمان شدم تا آخرش دلم را  زدم به دریا ،هرچه باداباد! با بچه ها شرط بسته بودم خب،نمی خواستم کم بیاورم،بعد سر کلاس زبان هم درش آوردم که مثلا نشان دهم خیلی شجاعم :))) بعد زنگ استراحت برنامه ی دروغ سنجم را گذاشتم وسط، انگشتش را گذاشت روی صفحه گفت:من دوست پسر ندارم،صفحه قرمز شد،دروغ :) زد توی سر خودش دوباره دست گذاشت روی صفحه:من دوست پسر دارم،صفحه سبز شد،حقیقت :) یادم افتاد به حرف چند وقت قبلش : آدم بعد از ازدواجم میتونه دوست پسر داشته باشه،کی می فهمه؟!

خنده ام گرفت ... کی می فهمه؟!  x ازدواج هم کرده البته ... خدا کند نرم افزار چرت گفته باشد ... خداکند فقط.

و دوباره به روایت تصویر!

+زندگی خالی نیست

منیزیم هیدروکساید هست p:

تسبیحِ فیروزه ای هست

کتاب هست

آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

; )

65399606526055466927.jpg

+این کاکتوس بعد از دفترِ قهوه ایم بهترین راز نگهدار من است،

داشتم بند کفش هایم را می بستم چشم هایم گره خود به این،مثل دیوانه ها نوازشش کردم دستم زخمی شد دایی از داخل خانه دید،داد زد سرم،از روی نگرانی،دلگیر شدم،وقت رفتن بهم هدیه اش کرد،دیگر دلگیر نبودم :)

37150776693366840031.jpg

+هوا امروز عجیب دوست داشتنی است :)

36686787490801888918.jpg

94618529463666712857.jpg