کمی رو به لبخند . . . "به خاطر دوستان"
+دیروز که با دوستان رفته بودیم دوباره سفر نیم روزی:)یادم افتاد به سال گذشته و تاکسی سوار شدن من و مهدیه و سمانه و . . .تقریبا آخرِ مسیر گوشی من پشت سر هم داشت زنگ می خورد،زهرا و باقی همسفر ها،من هم فکر می کردم زهرا دارد پیشواز گوش می کند،بعد پشت سر هم صدای زنگِ مسیج،که بردار بردار بردار،
_الو چی شده ؟
_فاطمه پیاده شین پیاده شین!
_وا چی شده خو؟
_اشتباه سوار شدین روانیا!
من خطاب به راننده:آقا دارین میرین شهید دیگه؟
راننده:شهید؟!؟!؟!؟شهید که سوار شدین شما!
پسری که جلو نشسته بود درحالیکه منفجر شده بود از خنده:شهید سوار شدن برن شهید خخخخخخخخخ
منو مهدیه و سمانه در حال اب شدن از خجالت:کوفت.
+فقط محض کم کردنِ تلخیِ وب . . .
+هوا بس نا جوانمردانه سرد است،
چای هست،
تنهایی هم . . .
ولی بی شعور چای میل ندارد:|
تنها خوری هم که توی مرام ما نیس . . .
پس چای میشود سهم سینکِ ظرفشویی . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ ساعت 0:52 توسط اِشاوه
|
عنوان از یغما گلرویی فکر میکنم . . .