دست هایم از نوشتن بیزارند لبهایم در انتظار شکستنِ این روزه ...

+دیروز بود فکر میکنم،سر کلاس دین و زندگی،مثل همیشه که مغزم سر این کلاس درگیری پیدا می کرد ،عجیب درگیر شده بودم،صندلی من در گوشه ترین گوشه ی کلاس بود و من بی قرار شده بودم،یک دنیا حرف تا گلویم بالا آمده بود، به گمانم بغض هم کرده بودم ،مائده داشت با فاطمه حرف میزد و من میخواستم حرف بزنم ... اما ... اما نشد،حرف ها انگار هی حجیم تر میشدند و بعد ...با همان بغضِ مزاحم قورتشان دادم،حس کردم معده ام سوخت،وفکر می کنم به قدری سنگین بودند که معده درد تا الان ول کنم نیست ...و شاید مثل اورانیوم پرتوزا هم هستند که اضطراب می افشانند!و دوباره برگشتم به نوشتن،و دوباره آنقدر خواهم نوشت تا ... اصلا تا بمیرم.کسی از حالم نپرسد،دروغ گفتن خیلی سخت است،خیلی!

تلخی این روز ها:(

برای خدا :

تحملِ این حال ، عجیب سخت است،

عجیب ... !

می شود تمامش کنی ؟!

.:. منافات .:.

+سردردِ شدید ... !

از آفتاب بعد از ظهر

از از آسمانِ صاف

از سر و صدای پسر بچه ها

...متنفرم...

شب می خواهم،سکوت،کتابِ شازده کوچولو،مهتاب،پشت بام!

شب خسته ام ،روز بیدارم ، باید شر و ور های علوم زمین بخوانم ، با مسائل تکراریِ احتمال،احتمالِ مردن یا نمردن یک موشِ کوفتیِ سیاه و سفید را حساب کنم،و هی به خودم بگویم: اصلا مگر تبعیضی هم هست؟! 

هه ... ! مهتاب ! عجیب مسخره است !

همیشه این طور بوده جا نزده ام فقط خنده ام می گیرد وقتی کسی می گوید : درس خواندن منافاتی با افسردگی ندارد!

جدا که : هه ... !

+تولدت مبارک :) به پاسخ کامنتت مراجعه کن :)

برد و باخت چه کوتاهه مرزش!هه :)

یک روزِ پر خاطره،هندزفری دست به دست گشت رسید به من با اولین کلمه ی چرتِ خواننده درش آوردم در مقابل چشمان متعجب دوستان برش گرداندم به صاحبش،حالا یک پوشه باز کرده ام :حصین و صادق!

ولووم روی صد وقتِ تنهایی روحم را با این شر و ور ها زخمی می کنم"ذاتِ پاک و حرفای سنگین"

گاهی هم محسن یگانه گوش می دهم فقط برای این که  دوزِ دیوانگی ام بالا نرود!

+صادق چه خوب خواندی:

خاطراتو می ریزی تو یه جای دور

یه جایی که دیگه دستت نرسه 

هیچ احدی نتونه بگه فکرت نجسه ... !


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

یاد باد ...

هی دل دل کردم،هی آزمایشِ بیدل و تیتوم را خواندم و حواسم جمع نشد،هی نوک اتود شکستم،دستِ آخر دست کشیدم،دلم هوایی شده بود ...

خاطرات کودکی جان گرفته بود،لابد حکمتی دارد که هم کلاسیِ 12 سال پیش اتفاقی وبلاگم را پیدا کند و بشناسد و بشناسمش ...

بعد عکس آنروزها را بخواهد و من بعد از سال ها آلبوم خاک گرفته ی عکس های مدرسه را بدست بگیرم و پیدایش و کنم و فکرش مغزم را بخورد ...

فکر روز های آبیِ مان ... صبح زود می ایستادم دم در خانه ی مریم ، مریم جیغ می کشید و مادرش موهای فِرش را به زحمت شانه می کرد و هی میگفت از فاطمه یاد بگیر و مریم داد می زد که موهای این لَختن ! بعد قهر می کرد و من به زور دستش را می گرفتم و آشتی می کرد و تا مدرسه لی لی می کردیم و می رفتیم به انباری کوچک و ویرانی که اسمش کلاسِ پیش دبستانی ها بود و سر پتو ها هی با پسر ها دعوا می کردیم که پتوی طرح پلنگی مال ما دخترهاست و پسر ها غلط می کنند غصبش کنند،

و یادم افتاد که یک روز یکی از پسر ها را زدم و فرار کردم و تا 12.30 داخل اتاق مرتضی مخفی شدم که 12.30 از اول بیایم خانه که مادر شک نکند و هی مریم گفت خانم جعفری دعوایت می کند و نکرد ...

و یادم افتاد به آرمین پسر تُرکی که لباس هم رنگ ما نمی پوشید و هی لباس های آبی می پوشید و پسر ها اذیتش می کردند و من دلم می سوخت و حتی یک بار برایش گریه کردم!ومسیر مان تا خانه باهم بود و باهم می آمدیم و سر کوچه خداحافظی می کردیم ...

حالا مریم(همان مریمی که قسم خواهری برایم خورد!!!)غریبه شده...

آرمین را 12 سال است ندیده ام وببینم هم نمی شناسم ... 

مدرسه مان پسرانه شده ...

همه چیز رنگ باخته ومن مانده ام و این عکس:


39040392945276565018.jpg

+من لباس محلیِ سر تا پا قرمز پوشیده ام،مریم دختر لباس زردِ 2 تا بعدِ من! است و آرمین پسرِ لباس آبی.

برای نمایش عکس در سایز بزرگ کلیک کنید

فقط پایان اهمیت دارد و پایان!

+وقتی قرار است به قیمت جانم تمام شود

از جان مایه می گذارم! از جان!

+توضیح جان1:سلامتی

جان2:تمامِ من!


روز پدر بزرگ ها

همیشه روزهای عید قربان که می شود دلم خیلی هوای بابا حسین را می کند،از بابا یدالله هیچ تصویر ذهنی ندارم،اما بابا حسین ...

 اسم این عید را از بچگی گذاشته بودم:روز پدر بزرگ ها ... همه جمع می شوند خانه ی پدر بزرگ هایشان،قربانی می کنند،دور هم خورشِ قیمه ی عید را می پزند،نذری تقسیم می کنند ... تصویر حسرت باری بوده همیشه ... فوق فوقش سر و ته حسرت هایم را با وعده ی نذری عاشورایمان هم می آورم ... حال و هوای لوبیا سبز پاک کردن و گوشت خرد کردن که به سرم می افتد،حسرت دور همی های دیگران می پرد،ولی دلتنگی بابا حسین و ننه اصلی جانم ...

چه شعر ها که برای تک دخترِ پسرشان می خواندند...همیشه دلم می خواهد که تصور کنم وقتی ننه اصلی سرطان گرفت و پرکشید،بابا حسین هم از عشق بود که به چند ماه نکشیده او  هم سرطان گرفت و ...

اگر تا اینجا خواندید اگر زحمتی نیست یک صلوات میهمانشان کنید...

عیدتان مبارک ...


شب زیبای تولد ...

پلک جهان می پرید
دلش گواهی میداد
اتفاقی می افتد
اتفاقی می افتد
و
فرشته ای از آسمان فرود آمد

تولدت مبارک :)

+البته 21 ام بود :(

دوسالگی ام :)



90002666289800330146.jpg

ســــــــــــــــــــرما ... !

+هوا بس نا جوانمردانه سرد است !!!

حرف ها،بغض ها،خنده ها حتی!یخ می زنند و تو می مانی و یک دنیا اعتراضِ همرنگ:"چقدر بی روح شده ای!"

در نهایت جایی برای حرف باقی نمی ماند!

+سرم پر از صدا

دهنم پر از سکوت!

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می  کنند !!!

+گفت از سوپ بدش می آید،ومن در دل گفتم من هم از تو بدم می آید، ازتو !

به قدری آزارم داد حرف هایش،که این وقت شب بیایم دعای عهد گوش کنم و گریه نکنم و درد بکشم و نبخشم و قسم بخورم که نگذرم ولی ... خوب بدانم که می گذرم :(

شاهکارِ یغما !!!

+تو بازیِ کلاغ پر هیشکی نشد برنده

قصه ی ما همین بود

"پرنده بی پرنده"

/کلیک/

انرژیِ مضاعف!

+دو روزی می شود بعد از سه ماه رفته ام باشگاه اما روحم به اندازه صد سال خندیدن تازه شده،

زندگی بدون فوتسال خیلی بی رمق بود:)

من و رفیق صمیمیِ قدیم نوک حمله ی دو تیم مقابل بودیم،یک رقابت صمیمی و قوی!

من یک هاف راست خوش فکر داشتم که با همکاری او و هاف چپِ بلدوزرم :) 3به هیچ بردیم :)

دلم برای حرف زدنش هم تنگ شده ..

+اگر امروز گناه آزاد می شد،

سر کلاسِ زیست،وقتی اخوان دست خطِ واحدی را از تخته پاک کرد،وقتی نشست روی صندلیِ او،وقتی پا گذاشت داخل آزمایشگاه و گند زد به همه ی خاطراتم

حتما می کشتمش .

آن قدر ها هم که می گویند ساده نیست ... !

+براتی می گفت: پیش دانشگاهی ها اغلب افسرده اند شما زیادی  شاد و سرزنده اید ...

او زبان چشم ها را نمی داند،البته تقصیری هم ندارد دبیر ریاضی است و سرگرم "قاعده" های از پیش تعیین شده ...

آن قدر ها هم که می گویند ساده نیست ... !

هیچ ... هیچ ...

+میان انتخاب یک بد و بدِ دیگر!

تو می مانی و یک بغض و حالِ بد بی حد!

+دنیا همه هیچ و زندگانی همه هیچ

ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ ...

خوشا به حالَت ... !

 +خوش به حال انار ها و انجیر ها …

 دلتنگ که می شوند میترکند

به روایتِ تصویر:)

+اتاق خلوت پاکی ست

برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد ...

07635303956630519278.jpg


+

81473484661087205179.jpg


+مادر گفت بزرگ شدی باید این عروسک رو دور بندازی،بابغض چشمامو بستم و فشارش دادم توی سطل زباله،کفش هاش موند یادگاری ...

22125912814996785808.jpg


+برگ اول دفتر نوشته هام :

51949655016804703916.jpg


+یکی دیگه از صفحه هاش:

68758872366957902343.jpg

Honor

+جوری گفت به شرافتم سوگند!!!

که پیش از همه  خودش باورش شد شرافت دارد!
+نه مرگ آنقدر ترسناک است و نه زندگی آنقدر شیرین که آدمی پای بر شرافت خود گذارد .
حضرت علی (ع)

از پیش باختن! هه ...

من: آجی خیلی دانشگاهش خوبه نه؟خوب رشته ایم آورد!

ندا: خب اون  از کلاس اول ابتدایی غیر انتفاعی می رفت ،هر روز کلاس کنکور،کتاب،خرج،خرج میخواستی نشه؟

من(با بغض بعد از یک مکث طولانی!!!):پس من با چی رقابت می کنم؟

 ندا: با یه مشت بچه خرپول ...

من: همممم با پول ... هه ...


خوب "بمان" ...

+خسته ام که وقتی ندا رفت که برگردد فضای عروسی برایم آن قدر سنگین شد که چادر سر کردم و به بهانه ی استراحت راه افتادم به سمت خانه ... 

و نگاه آن دخترکی که از صبح هرجا می رفتم کنارم بود بی هوا دست های کوچکش را دور کمرم حلقه می کرد وسرش را زیر دستانم پنهان می کرد،و نگاهِ شاکی اش:میخوای کجا بری؟ و لبخند همیشگی ام ونوازش موهای بور و بلندش و یک قولِ مردانه برای زود برگشتن!! ویک فرار سریع ...

جمله ی آن دخترکِ چشم سبز دیگر هم هنوز برایم خوش آهنگ است : لباس محلی خیلی بهت میاد مثل اسمت :)

کنار ندا بودن وپاسی از شب گذشته تا صبح حرف زدن برایم یک الهام بود،خدایا منظورت را خوبِ خوب فهمیدم ...

حتی نگاه های خیره و معنی دار بعضی ها را هم خوب فهمیدم

خوب!!!


... هه ...

+وسط کلاس "رفیقِ صمیمیِ سابق" بلند گفت:میدونستی خیلی بی احساسی؟![آیکونِ پوزخند!]

 من چشم از هاجر برداشتم گردنم رو کج کردم،زل زدم توی چشماش،لبخند زدم و سکوت کردم.

آخه عادت ندارم برای "غریبه ها" چیزی رو توضیح بدم.اونم چیزای که خاک شده،آره خانومی،

"قصه ی دوستیِ ما به سر رسید،کلاغه ..."



امشبِ ...

+صبورم و تک پر!تکی می پرم نه حتی با یکی :)

+برای تو که "هیچی" هیچ ندارم جز:لبخندِ کجِ معروفم و این شعر:

هر کس بد ما به خلق گوید،ما دیده از او نمی خراشیم

ما خوبی او به خلق گوییم،تا هر دو دروغ گفته باشیم :)

قدیما که قدت نمی رسید به ما،کلا تو دید نبودی،حالا هم دید من اَ تو در حد همون کلیپسته،کلیپس جان در حد نیستی هی بپر بپر نکن :))

+پرِ حرفم ولی میگم بزنم واسه چی؟ :|

راستش را می خواهی؟!

+اصلا راستش را که بخواهی

از اول همه چیز غلط بود!

farcry در واقع معنایی نداشت!

"قضاوت نکردن" دروغ مسخره ای بود!

میدانی،حسی که وقتی بنر های قلم چی را می بینم به جانم می افتد،این روز ها زیاد به جانم می افتد :)  حس شکــّــــــ عمیق ... "عمیق"

شب سیاه نبود،مهتاب "حقیقتِ"ماجرا نبود!

خورشید بودُ نبودش!

هه ... تنها حقیقت همین بود : ..."هه"...پوزخند...

یک نفس سادگی ...

+وقتی همه ی اطرافیانم شروع کرده اند به جفت گزینی و لانه سازی،

من هیچ میلی به بودن با آن ها احساس نمی کنم

اما به چیز های اندکی هم هست که میل خیلی زیادی دارم ...

به نوشتن

به خواندن

به سکوت به حد شنیدن صدای برخورد آرام خون به رگ ها

"کنسل کردن قرار ها" ...

به صدای جیغ سه تار زیر دستانِ ناشی ام  ...

به آرامشِ غریبِ تنهایی ...

+ ... : )


پسر هم باشی باز هم همه ی وجودی ... :)

+دخترِ نادیده ام هیچ غصه نخور!

فکر همه جایش را کرده ام،

صبح ها موهایت را می بافم،بین موهایت مهره های رنگی می بافم،لباس های فرمت را خودم با عشق خواهم دوخت،مسئله های ریاضیت بامن،درس هنرت با من،شعرهای حفظیت را خودم حفظ خواهم کرد ...

ولی اگر موی کوتاه بخوای،لباس آماده،اگر ریاضیت قوی باشد،شعر هایت را از بر باشی ... خیلی غصه میخورم ولی باز هم چشم به راه دخترت می نشینم ...

+دوستت دارم :)


عروسک مو طلائی بسیار زیبا golden hair girl doll

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید...



حواسم بهت نیست اصلا :||

+اسید معده پر رو میشود :|

یه دختر ...

 ... صداش میگیره از بس غصه داره نمیشه دیدش از بس شب سیاهه ...