تلخی این روز ها:(
تحملِ این حال ، عجیب سخت است،
عجیب ... !
می شود تمامش کنی ؟!
.:. منافات .:.
از آفتاب بعد از ظهر
از از آسمانِ صاف
از سر و صدای پسر بچه ها
...متنفرم...
شب می خواهم،سکوت،کتابِ شازده کوچولو،مهتاب،پشت بام!
شب خسته ام ،روز بیدارم ، باید شر و ور های علوم زمین بخوانم ، با مسائل تکراریِ احتمال،احتمالِ مردن یا نمردن یک موشِ کوفتیِ سیاه و سفید را حساب کنم،و هی به خودم بگویم: اصلا مگر تبعیضی هم هست؟!
هه ... ! مهتاب ! عجیب مسخره است !
همیشه این طور بوده جا نزده ام فقط خنده ام می گیرد وقتی کسی می گوید : درس خواندن منافاتی با افسردگی ندارد!
جدا که : هه ... !
+تولدت مبارک :) به پاسخ کامنتت مراجعه کن :)
برد و باخت چه کوتاهه مرزش!هه :)
ولووم روی صد وقتِ تنهایی روحم را با این شر و ور ها زخمی می کنم"ذاتِ پاک و حرفای سنگین"
گاهی هم محسن یگانه گوش می دهم فقط برای این که دوزِ دیوانگی ام بالا نرود!
+صادق چه خوب خواندی:
خاطراتو می ریزی تو یه جای دور
یه جایی که دیگه دستت نرسه
هیچ احدی نتونه بگه فکرت نجسه ... !

یاد باد ...
خاطرات کودکی جان گرفته بود،لابد حکمتی دارد که هم کلاسیِ 12 سال پیش اتفاقی وبلاگم را پیدا کند و بشناسد و بشناسمش ...
بعد عکس آنروزها را بخواهد و من بعد از سال ها آلبوم خاک گرفته ی عکس های مدرسه را بدست بگیرم و پیدایش و کنم و فکرش مغزم را بخورد ...
فکر روز های آبیِ مان ... صبح زود می ایستادم دم در خانه ی مریم ، مریم جیغ می کشید و مادرش موهای فِرش را به زحمت شانه می کرد و هی میگفت از فاطمه یاد بگیر و مریم داد می زد که موهای این لَختن ! بعد قهر می کرد و من به زور دستش را می گرفتم و آشتی می کرد و تا مدرسه لی لی می کردیم و می رفتیم به انباری کوچک و ویرانی که اسمش کلاسِ پیش دبستانی ها بود و سر پتو ها هی با پسر ها دعوا می کردیم که پتوی طرح پلنگی مال ما دخترهاست و پسر ها غلط می کنند غصبش کنند،
و یادم افتاد که یک روز یکی از پسر ها را زدم و فرار کردم و تا 12.30 داخل اتاق مرتضی مخفی شدم که 12.30 از اول بیایم خانه که مادر شک نکند و هی مریم گفت خانم جعفری دعوایت می کند و نکرد ...
و یادم افتاد به آرمین پسر تُرکی که لباس هم رنگ ما نمی پوشید و هی لباس های آبی می پوشید و پسر ها اذیتش می کردند و من دلم می سوخت و حتی یک بار برایش گریه کردم!ومسیر مان تا خانه باهم بود و باهم می آمدیم و سر کوچه خداحافظی می کردیم ...
حالا مریم(همان مریمی که قسم خواهری برایم خورد!!!)غریبه شده...
آرمین را 12 سال است ندیده ام وببینم هم نمی شناسم ...
مدرسه مان پسرانه شده ...
همه چیز رنگ باخته ومن مانده ام و این عکس:
![]()
+من لباس محلیِ سر تا پا قرمز پوشیده ام،مریم دختر لباس زردِ 2 تا بعدِ من! است و آرمین پسرِ لباس آبی.
فقط پایان اهمیت دارد و پایان!
از جان مایه می گذارم! از جان!
+توضیح جان1:سلامتی
جان2:تمامِ من!
روز پدر بزرگ ها
اسم این عید را از بچگی گذاشته بودم:روز پدر بزرگ ها ... همه جمع می شوند خانه ی پدر بزرگ هایشان،قربانی می کنند،دور هم خورشِ قیمه ی عید را می پزند،نذری تقسیم می کنند ... تصویر حسرت باری بوده همیشه ... فوق فوقش سر و ته حسرت هایم را با وعده ی نذری عاشورایمان هم می آورم ... حال و هوای لوبیا سبز پاک کردن و گوشت خرد کردن که به سرم می افتد،حسرت دور همی های دیگران می پرد،ولی دلتنگی بابا حسین و ننه اصلی جانم ...
چه شعر ها که برای تک دخترِ پسرشان می خواندند...همیشه دلم می خواهد که تصور کنم وقتی ننه اصلی سرطان گرفت و پرکشید،بابا حسین هم از عشق بود که به چند ماه نکشیده او هم سرطان گرفت و ...
اگر تا اینجا خواندید اگر زحمتی نیست یک صلوات میهمانشان کنید...
عیدتان مبارک ...
شب زیبای تولد ...
دلش گواهی میداد
اتفاقی می افتد
اتفاقی می افتد
و
فرشته ای از آسمان فرود آمد
تولدت مبارک :)
+البته 21 ام بود :(
ســــــــــــــــــــرما ... !
حرف ها،بغض ها،خنده ها حتی!یخ می زنند و تو می مانی و یک دنیا اعتراضِ همرنگ:"چقدر بی روح شده ای!"
در نهایت جایی برای حرف باقی نمی ماند!
+سرم پر از صدا
دهنم پر از سکوت!
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند !!!
به قدری آزارم داد حرف هایش،که این وقت شب بیایم دعای عهد گوش کنم و گریه نکنم و درد بکشم و نبخشم و قسم بخورم که نگذرم ولی ... خوب بدانم که می گذرم :(
انرژیِ مضاعف!
زندگی بدون فوتسال خیلی بی رمق بود:)
من و رفیق صمیمیِ قدیم نوک حمله ی دو تیم مقابل بودیم،یک رقابت صمیمی و قوی!
من یک هاف راست خوش فکر داشتم که با همکاری او و هاف چپِ بلدوزرم :) 3به هیچ بردیم :)
دلم برای حرف زدنش هم تنگ شده ..
سر کلاسِ زیست،وقتی اخوان دست خطِ واحدی را از تخته پاک کرد،وقتی نشست روی صندلیِ او،وقتی پا گذاشت داخل آزمایشگاه و گند زد به همه ی خاطراتم
حتما می کشتمش .
آن قدر ها هم که می گویند ساده نیست ... !
او زبان چشم ها را نمی داند،البته تقصیری هم ندارد دبیر ریاضی است و سرگرم "قاعده" های از پیش تعیین شده ...
آن قدر ها هم که می گویند ساده نیست ... !
هیچ ... هیچ ...
تو می مانی و یک بغض و حالِ بد بی حد!
+دنیا همه هیچ و زندگانی همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ ...خوشا به حالَت ... !
دلتنگ که می شوند میترکند
به روایتِ تصویر:)
برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد ...
![]()
+
![]()
+مادر گفت بزرگ شدی باید این عروسک رو دور بندازی،بابغض چشمامو بستم و فشارش دادم توی سطل زباله،کفش هاش موند یادگاری ...
![]()
+برگ اول دفتر نوشته هام :
![]()
+یکی دیگه از صفحه هاش:
![]()
Honor
+جوری گفت به شرافتم سوگند!!!
حضرت علی (ع)
از پیش باختن! هه ...
ندا: خب اون از کلاس اول ابتدایی غیر انتفاعی می رفت ،هر روز کلاس کنکور،کتاب،خرج،خرج میخواستی نشه؟
من(با بغض بعد از یک مکث طولانی!!!):پس من با چی رقابت می کنم؟
ندا: با یه مشت بچه خرپول ...
من: همممم با پول ... هه ...
خوب "بمان" ...
و نگاه آن دخترکی که از صبح هرجا می رفتم کنارم بود بی هوا دست های کوچکش را دور کمرم حلقه می کرد وسرش را زیر دستانم پنهان می کرد،و نگاهِ شاکی اش:میخوای کجا بری؟ و لبخند همیشگی ام ونوازش موهای بور و بلندش و یک قولِ مردانه برای زود برگشتن!! ویک فرار سریع ...
جمله ی آن دخترکِ چشم سبز دیگر هم هنوز برایم خوش آهنگ است : لباس محلی خیلی بهت میاد مثل اسمت :)
کنار ندا بودن وپاسی از شب گذشته تا صبح حرف زدن برایم یک الهام بود،خدایا منظورت را خوبِ خوب فهمیدم ...
حتی نگاه های خیره و معنی دار بعضی ها را هم خوب فهمیدم
خوب!!!
... هه ...
من چشم از هاجر برداشتم گردنم رو کج کردم،زل زدم توی چشماش،لبخند زدم و سکوت کردم.
آخه عادت ندارم برای "غریبه ها" چیزی رو توضیح بدم.اونم چیزای که خاک شده،آره خانومی،
"قصه ی دوستیِ ما به سر رسید،کلاغه ..."
امشبِ ...
+برای تو که "هیچی" هیچ ندارم جز:لبخندِ کجِ معروفم و این شعر:
هر کس بد ما به خلق گوید،ما دیده از او نمی خراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم،تا هر دو دروغ گفته باشیم :)
قدیما که قدت نمی رسید به ما،کلا تو دید نبودی،حالا هم دید من اَ تو در حد همون کلیپسته،کلیپس جان در حد نیستی هی بپر بپر نکن :))
+پرِ حرفم ولی میگم بزنم واسه چی؟ :|
راستش را می خواهی؟!
از اول همه چیز غلط بود!
farcry در واقع معنایی نداشت!
"قضاوت نکردن" دروغ مسخره ای بود!
میدانی،حسی که وقتی بنر های قلم چی را می بینم به جانم می افتد،این روز ها زیاد به جانم می افتد :) حس شکــّــــــ عمیق ... "عمیق"
شب سیاه نبود،مهتاب "حقیقتِ"ماجرا نبود!
خورشید بودُ نبودش!
هه ... تنها حقیقت همین بود : ..."هه"...پوزخند...
یک نفس سادگی ...
من هیچ میلی به بودن با آن ها احساس نمی کنم
اما به چیز های اندکی هم هست که میل خیلی زیادی دارم ...
به نوشتن
به خواندن
به سکوت به حد شنیدن صدای برخورد آرام خون به رگ ها
"کنسل کردن قرار ها" ...
به صدای جیغ سه تار زیر دستانِ ناشی ام ...
به آرامشِ غریبِ تنهایی ...
+ ... : )
پسر هم باشی باز هم همه ی وجودی ... :)
فکر همه جایش را کرده ام،
صبح ها موهایت را می بافم،بین موهایت مهره های رنگی می بافم،لباس های فرمت را خودم با عشق خواهم دوخت،مسئله های ریاضیت بامن،درس هنرت با من،شعرهای حفظیت را خودم حفظ خواهم کرد ...
ولی اگر موی کوتاه بخوای،لباس آماده،اگر ریاضیت قوی باشد،شعر هایت را از بر باشی ... خیلی غصه میخورم ولی باز هم چشم به راه دخترت می نشینم ...
+دوستت دارم :)

عنوان از یغما گلرویی فکر میکنم . . .