روز پدر بزرگ ها
همیشه روزهای عید قربان که می شود دلم خیلی هوای بابا حسین را می کند،از بابا یدالله هیچ تصویر ذهنی ندارم،اما بابا حسین ...
اسم این عید را از بچگی گذاشته بودم:روز پدر بزرگ ها ... همه جمع می شوند خانه ی پدر بزرگ هایشان،قربانی می کنند،دور هم خورشِ قیمه ی عید را می پزند،نذری تقسیم می کنند ... تصویر حسرت باری بوده همیشه ... فوق فوقش سر و ته حسرت هایم را با وعده ی نذری عاشورایمان هم می آورم ... حال و هوای لوبیا سبز پاک کردن و گوشت خرد کردن که به سرم می افتد،حسرت دور همی های دیگران می پرد،ولی دلتنگی بابا حسین و ننه اصلی جانم ...
چه شعر ها که برای تک دخترِ پسرشان می خواندند...همیشه دلم می خواهد که تصور کنم وقتی ننه اصلی سرطان گرفت و پرکشید،بابا حسین هم از عشق بود که به چند ماه نکشیده او هم سرطان گرفت و ...
اگر تا اینجا خواندید اگر زحمتی نیست یک صلوات میهمانشان کنید...
عیدتان مبارک ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۲ ساعت 22:20 توسط اِشاوه
|
عنوان از یغما گلرویی فکر میکنم . . .