نشونم بده میشه وقتی بخوای...
دیشب وقتی توی فیلم آوای باران،نادر با آن لحنش،آن همه تهمت و حرف و توهین بار طه کرد،وقتی تمام حق با طه بود،وقتی باران یک قدمی پدرش حریف سرنوشت نشد،احساسات بدِ سابق بازگشت!امروز وقتی برای گرفتن حقم هی دلیل آوردم،هی منطقی برخورد کردم،ولی هی برخورد کردم به دیوار محکم "زور"ش و هی صدایم بغض دار تر و بغض دار تر شد،فقط توانستم با همان بغض_که از نشکستنش سردرد مانده فقط_بگویم:شما مشکلتون اینه که فقط موضع خودتونو درست میدونید،اصلا فقط آماده اید برای مخالفت،و توی دلم گفتم:حق منم میمونه واسه روزِ حساب!ظهر وقتی آمدم خانه و دیدم مادر میگرنش دوباره کلافه اش کرده خیلی خودم را کنترل کردم برای قورت دادن بغض مزاحمم،و حالا دوباره یک ترس افتاده به جانم برای فردایی که می دانم چه خواهد شد،برای حق لگدکوب شده ی بعدی ام،برای بغض قورت دادنیِ بعدی،و برای حرف هایی که نه نوشته می شوند نه گفته می شوند و فقط مثل خوره می افتند به جان شادی های آدم.خدایا تو جان پناه این بنده ی ترسو باش ...


عنوان از یغما گلرویی فکر میکنم . . .