+بعد از مدت ها مریم آمد دنبالم،مثل پیشتر ها که شیش هفت سالمان بود و مریم صبح علی الطلوع دم در خانه مان بود که فاطمه پاشو بیا بازی و بعد تا شب توی کوچه باهم بودیم،بعد هم قسم خواهری خوردیم و چقدر نزدیک بودیم بهم . . . مثل قدیم آمده بود دم در،پرید توی بغلم:"دلم برات تنگ شده فاطی،"خودش را جدا کرد و گفت:"میای برف بازی؟"گفتم :"سه سوت حاضرم دیوونه!"شال و کلاهم را هول هولکی پوشیدمدخترانه,فانتزی,شکیک,آیکن,شکلک,صورتی,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگ نویسی,کامنتگزاری,کوچک,سایز کوچیک,ریزه میزه,جذاب,یامزه،پالتو ام را توی پارکینگ وقت پوشیدن پوتین هایم تن کردم و دویدم بیرون،آسمان قرمزِ قرمز بود!برف درخت ها را عروس کرده بود به قول مائده!بیرون آمده و نیامده گلوله برفی خورد توی شکمم،گلوله باران شدم و گلوله بارانش کردم،کوچه خلوت خلوت بود،فقط سر وصدای ما دوتا بود،یکی یکی همسایه در را باز می کردند و می گفتند که برید خونه سرما نخورید!و ما هم پشمی می گفتیم و ... بعد خسته شدیم و شروع کردیم قدم زدن و حرف زدن،مثل پیشتر ها ،کاری که هردومان را آرام می کرد همیشه،آی حرف زدیم،مژه های هر دومان قندیل های ریزی بسته بود،ابروهایمان سفید شده بود،در حال انجماد بودیم که به زور دل کندیم...این بار من بغلش کردم به یاد قدیم،خواهری که فراموش کردنش ممکن نیست...

نمی خوانی ولی"دوستت دارم عجیــب!"...