+نصفه نیمه رهایش کردم توی مطبِ دکتر مامان،فکر ادامه اش ول کنم نبود،آن هم منی که کتاب های جلال آل احمد را "عاشــــــقانه"میخوانم!امروز از کنار ایستگاه مطالعه که رد شدم خشکم زد،خودِ خودش بود،چند دقیقه مثل دیوانه ها فقط زل زده بودم بهش!حداقل شش ماهی بود که چوب خط کارت کتابخانه ام از کتاب های درسی پر میشد و حتی یک جای خالی برای کتاب های خواستنی دیگر نمی ماند،و این برای من میان همه ی مشغله ها و کارهای عقب مانده این روز هایم مثل یک بسته شکلات تلخِ ممنوعه!می ماند . . . برش داشتم از قضا حیدری پیدایش شد.

_سلام خانم حیدری جریان این کتابا چیه؟

_سلام عزیزم،اینا رو میتونید امانت ببرید یا بخرید.

_واقعا؟!؟!؟می خوامـــش :)

_خب امانت ببرش میخوای بخریش که چی؟

_کتاب جلال آل احمد رو یه بار بخونم؟!نمیشه که.

از همان لبخند های شیرینش زد،خوشحال بودم و هستم! 

این اتفاق ساده یک نگاه مهربانانه ی خدای خوبم بود،خوب می دانم،بهم هدیه داد،خستگیم حسابی در رفت :) هووووف :)