+دیروز شاید یک ساعتی بهش خیره شده بودم،با چادر و مقنعه و مانتو یک ساعت نشسته بودم و زل زده بودم بهش،بغض بدی چنگ انداخته بود به گلویم،یادم افتاده بود به تک تک خاطره هایمان،به روز های اول به روزهایی که با شوق و ذوق درباره ی کوروش کبیر ،عشق مشترکمان تحقیق می کردیم،به روزهایی که قهر نمی کردیم،به روز های تولدمان که برای هم طراحی می کردیم،به این که ناخواسته لباس ها و کفش هایی که می خریدیم جفت میشد،وناخواسته مثل هم لباس می پوشیدیم و به سفر مشهدمان ...وای از سفر مشهدمان ... وای از زیارت های دو نفره مان ... می آمدی می نشستی روی تخت من و تا نیمه شب باهم حرف می زدیم،چه خوب می فهمیدیم حرف همدیگر را و چه خوب بود که هیچوقت اختلاف عقیده نداشتیم ..نمی خواستم به بعدش فکر کنم ، به اولین قهرمان،توی اتوبوس،توی راه برگشت،بعد عمیق شدن فاصله و ... ولی فکر کردم و راستش را بخواهی گریه هم کردم،و معده ام هنوز هم درد می کند،یادت هست وقتی غذای تند خوردم و معده ام درد گرفت و تو چقدر نگران شدی؟؟ ... اه بیا بی خیال خاطرات شویم اصلا...کاش هیچوقت قهر نمی کردیم مهدیه،کاش این سال ها را از دست نمی دادیم،که امروز روز تولدت من از دهنم بپرد که چه بد که سال آخر است و تو اشک توی چشم هایت جمع شود و من هم بغضم را قورت بدهم و ... کاش امسال سال آخر نبود ... کاش تو آدرس اینجا را داشتی ... هعی ... کاش دوستش داشته باشی،تو عروسک های قرمز را دوست داشتی همیشه ... تولدت مبارک ...

64651990906733977621.jpg